یا مهدی

ستاره درخشان نورانی

این همه لاف زن و مدعی عصر ظهور

پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم

سالها منتظر سیصد و اندی مرد است

آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید

به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم

..:::اللهم عجل الولیک الفرج:::..

نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

به نقل از خبرگزاری اشکورات

حبیبی ( امام جمعه رحیم آباد ) :

 

برای سیمای شبکه استانی گیلان ( شبکه باران ) متاسفم .

                          

                   

نمایندگی محترم شورای سیاستگذاری ائمه جمعه دراستان گیلان -

باتحیت به استحضارمی رساند یکسال واندی ازتشکیل نهادمقدس نمازجمعه دربخش رحیم آبادمی گذرد بحمدالله باعنایات پروردگارمتعال روزبروز برشکوه وعظمت این آئین سیاسی عبادی دراین بخش افزوده می شود وصفوف آن فشرده تر می گردد وبه پایگاه مستحکمی درحفاظت ازارزشهای نظام مقدس جمهوری اسلامی ومنویات مقام عظمای ولایت تبدیل شده است اما نکته ای که موردتوجه است شیوه انعکاس این مراسم باعظمت ازسوی شبکه استانی سیمای گیلان است آنچه که امروز(بیست ویکم اسفند) ازسوی شبکه باران ازنمازجمعه منعکس شده مشکل اصلی مردم منطقه نبوده وحتی مورداعتراض مردم است که چرااینگونه برخوردمی کنند مطلب اصلی که درخطبه مطرح شد چیزدیگری بود فقط به آنچه که خودعلاقه دارند اکتفا می کنند نه آنچه مشکلات مردم است بنده می خواستم به شما اعلام کنم که اگر وضعیت به این گونه پیش برود مانمی توانیم جوابگوی مردم باشیم  سیمای جمهوری اسلامی باید منعکس کننده مشکلات مردم باشد تا گره ای از کارمردم بازشود نه اینکه بایگانی کند اگربنا بود از یک خطبه سی وپنج دقیقه ای یک دقیقه خبرپخش کنند مهم ترین آن باید گفته می شد ، با اینکه بنده باصدای گیلان همکاری کرده ام وحدود بیست برنامه داشته ام اما احساس بنده این است که این همکاری یکطرفه است لذا ازاین جهت برای شبکه باران متاسفم ازخدای متعال می خواهم همه ما را از خدمتگذاران واقعی مردم قراردهد .

                                                با احترام _حبیبی 

                                                امام جمعه رحیم آباد 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

پیشاپیش حلول سال نو و فرارسیدن عید نوروز را خدمت یکایک دوستان عزیزم و بازدیدکنندگان وبلاگم تبریک عرض مینمایم و امیدوارم سال آینده سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت برای یکایک شما عزیزان بوده و همیشه در سال جدید سفره هایتان پر نعمت ، تنتان سالم ، دلتان شاد و لبتان خندان باشد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

شلمچه، اى خاک قدسى! سال هاست که پنجره روشن بهشت، بسته مانده است و دل مجنون تو در تب و تاب ماندن مى گدازد. به هر سو مى نگریم نه نشانى از پرنده است نه اثرى از پرواز، دل ها همه در احاطه فراموشى و خاموشى اند! دست هاى بلند دعا دیگر معجزه نمى کنند.

نمى دانى کجا باید سراغ فرشته ها را بگیرى.

هر مرثیه اى که مى سرایى باران نمى آید.

هر مویه اى که مى کنى، راه تو را پیدا نمى کند.

ازدحام ابرها، سینه آسمان را سربى کرده است.

خیابان ها همهمه کاروان هاى اعزام را فراموش کرده اند.

نگاه پنجره ها به رنگ خستگى است،

مشام کوچه ها را گام هاى بیهوده و بى تکلیف پر کرده اند.

آه اى قد کشیده تا بهشت! نمى دانم چه بگویم.

سرریزم از بغض، نالانم از درد، سرشارم از اوج، تنهایم در کوچه هاى بى ستاره.

سرگردانم در انتهاى مبهم خویش بى چراغ و بى آفتاب،

کاش مى توانستى ببینى. «مجنون» به انتها رسیده است.

«قلاویزان» پشت لحظه هاى کش دار فراموشى خاک مى خورد.

«طلاییه» دیگر تمام شد.

«فکه» فراسوى دیروز مانده است.

کاروان موج در موج لبریز از گلایه مى گذرد.

اروند به ساحل خویش دلبسته است.

کرخه در غروب غوطه مى خورد. 

روزهاى «ماووت» معمولى مى گذرد.

ما مى خواهیم با کرخه مویه کنیم با کارون یکى شویم

نمى دانم تو مى توانى شهر را تحمل کنى!

نمى دانم تو را تاب و تحمل دورى از آن همه، آیینه آسمانى و دریایى هست!

آه اى یادگار فرشته ها! تو هم گوشه گرفته اى و دم برنمى آورى؟

تو هم مى بینى این همه آزار را، اما سکوت مى کنى؟

تو هم مى شنوى این همه زخم و اخم را، اما چیزى نمى گویى؟

آخر مگر تو را چه مى شود؟

چرا از این همه سکوت بر لب دوخته، سراغى نمى گیرى؟

چرا نمى گویى از این همه غریبى عریان،

چرا نمى گویى از نگاه هاى پرجست وجوى مادران؟

چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمى گیرى؟

چرا سراغ نمى گیرى از پلاک هاى ته نشین شده اروند؟

مگر از دروازه هاى تو، به کرانه هاى بهشت نمى رسیدیم؟

مگر از صبحگاه تو داوطلب میدان مین نمى شدیم؟

مگر از خاک پاک تو نگاهى به عطش و محاصره نداشتیم؟

مگر با نگاه به آسمان تو شهادت خویش را پیشاپیش نمى گفتیم؟

مگر از فضاى مظلوم تو دست به دامان مقدس مظلومه اى بى مزار نمى شدیم؟

اگر تو نمى دانى او خوب مى داند.

او خوب مى داند که بر بالاى پیشانى بندها چه مى نوشتیم.

او خوب مى داند که آرزوى انتقام چه چیز را داشتیم.

او خوب مى داند آخرین پلک هایمان در آرزوى دیدن روى که بود؟

او بهتر مى داند که پهلوى ما چرا زخم برمى داشت و گلویمان چرا بوى مظلومیت مى داد.

مگر یادت رفته است محاصره سوزان گردان ها را در فکه؟

گلوله هاى شیمیایى پشت کانال ماهى را؟

فریادهاى دردآلود خفه شده در پاى کمین را؟

مگر یادت رفته است سوختن خاموش کوله آرپى جى براى لو نرفتن عملیات؟

یادت رفته است آن همه بى قرارى و التماس براى خط شکن شدن؟

یادت رفته است غواص هاى غوطه ور در اوج و موج را.

یادت رفته است روزهاى غلطیدن در میدان مین را!

اى ادامه لحظه هاى دلتنگ! تو را که مى بینم، داغ دلم تازه مى شود.

تو را که مى بینم محاصره هاى آهنین فکه بغض، گلوگیرم مى شود

تو را مى بینم و آن طرف تر لبخند «شهدا» بر جانمان آتش مى زند

و نگاه «جانبازان شیمیایی» از راه مى رسد.

آه چقدر غمگین است که دیگر پیشانى بندهایت را نمى بینم.

«امن یجیب»هایت دیگر به گوش نمى رسند.

دروازه هاى بهشت دور از دسترس مانده اند. بى  مالک مانده اى و بى کمیل.

حرف هاى دلت در میدان هاى مین یخ زده اند.

بادهاى پریشان ته مانده لبخند هاى یارانت را به یغما مى برند.

خاکریزهایت از بغض خمیده اند. آه اى شلمچه!

لحظه اى بیا به این فراموش شدگان جا مانده، بیندیش.

خلوت هایشان را بپرس. دلتنگى هایشان را بنگر،

غریبى شان را با ابرها قسمت کن. نگاهشان را آواره دشت ها مکن.

آخر اینان جایى ندارند. تو باید به اینان پناه دهى.

تو مى دانستى آنان مى روند و ما مى مانیم و تنهایى به جان مان مى افتد.

تو مى دانستى که دستمان از آسمان کوتاه مى شود،

اما بر سکوى سکوت آرمیده اى.

با آن همه سیم خاردار که پهلوها را دریدند تو چه برایشان دارى؟

براى میدان هاى مین، معبرى مى گشایى؟

این همه دلتنگى را مى بینى باز هم خموشى؟

کسى نیست بگوید چرا فقط سهم من و تو تنهایى است و غربت.

چرا من و تو به انتهاى رود نرسیدیم.

آه اى نزدیک ترین بهشت، دیگر «کمیلى» نیست تا بگویى

«اى از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما».

دیگر «هیچ شهیدی» نیست تا از نگاهش قول شفاعت بگیرى.  

دیگر کجاست تا با لو رفتن رمز بى سیم ها، صداى بال فرشته، گوش زمین را کر کند. 

چرا به پیشوازشان نمى آیى؟ چرا پرچم هایت را به اهتزاز در نمى آورى؟

چرا سیاه پوش نمى شوى؟  چرا سراغى از آنان نمى گیرى؟

بیا شلمچه، شاید تو آنان را بشناسى.

بیا اینان را ببین شاید تو بى پلاکى را به یاد داشته باشى.

شاید تو بدانى آن لبان خشکیده چه مى خواهند بگویند.

شاید تو بدانى وقتى درخاک آرمیدند سر در آغوش که داشتند.

بیا ببین آنان را. شاید براى مادرى حرف تازه اى داشته باشى.

کسى چه مى داند شاید این زمزمه هاى آبى نصیب تو باشند.

تو بیا با آنان حرف بزن.

تو بیا به آنان چیزى بگو.

شاید این سکوت تلخ را بشکنند و از ماندن بى دلیل ما چیزى بدانند.

شلمچه تو مى دانى، اما چیزى نمى گویى.

آن طرفتر آن همه دست نیاز را نمى بینى؟

یعنى تو نمى دانى چرا اینان دم به دم مویه مى سرایند.

یعنى تو نمى دانى بیقرارى اینان براى چیست؟

مى خواهى بگویى تو از آن همه شیمیایى بى خبرى؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

یا رب به حق مصطفی سلطان جمع انبیا
تاج الوری نور الهدی شمس الضحی بدر الدجی
یا رب به حق حیدر صفدر امیر المونین
تاج سپهر هل اتی خورشید برج انما
یا رب به حق فاطمه ام الحسین والحسن
بنت النبی زوج الولی فخر البشر خیر النسا
یا رب به مردی حسن هادی دین ذوالمنن
سبط النبی بدر السخی چشم و چراغ مرتضی
یا رب به نا حق ریخته خون حسین بن علی
شاه شهید تشنه لب مظلوم دشت کربلا
یا رب به حق طاعت و اخلاص زین العابدین
آن نوح کشتی نجات آن آدم آل عبا
یا رب به  حق دانش باقر امام مومنین
آن کاشف علم الیقین وان والی ملک ولا
یا رب به حق جعفر صادق که صدیقان همه
هستند مو لا یش ز جان اندر سر صدق و صفا
یا رب به حق موسی کاظم که آمد وصف او
والکاظمین الغیظ والعافین از رب العلا
یا رب به حق مرقد پاک امام هشتمین
سلطان جمع اولیا سلطان علی موسی رضا
یا رب به حق آنکه شد ختم همه پیغمبران
یعنی تقی المتقی آن شاه جمله اتقیا
یا رب به اخلاص علی بن محمد کز شرف
آمد همیشه نامور نامش به ملک کبریا
یا رب به حق عسکری سلطان جمع سروری
موسی کف و عیسی نفس احمد دل و حیدر لقا
یا رب به حق خاتم  آل نبی ها

 نویسنده: علی کشکولی             http://www.roohemojarad.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

باور کنین همین روزا
مسافر از سفر میاد
بعد از یه عمرى انتظار
ساکت و بى‏خبر میاد

قدِّ یه چشم بِهَم زدن
ستاره از راه مى‏رسه
دستِ کوچیکِ بچه‏ها
به دامنِ ماه مى‏رسه

 

یه روزى از سفر میاد
بعضیا باور ندارن
غریب‏ترین مسافره
اسمشُ هر جا میارن

 

آخه چه جور غریبیه
که هستى چش‏براهشه
خورشید داره داد مى‏زنه
تشنه‏ى یه نگاهشه

 

منجى داره داد مى‏زنه
مثه یه بى‏نام و نشون
ولى چقد سوت و کوره
کوچه‏ى آخرالزمون

 

تنهاتر از این نمى‏شه
غریب‏تر از اون نمیاد
مردمِ آخر الزمون
کى گفته بود منجى مى‏خواد؟

 

مى‏ترسم از تو شعرِ من
فریادُ باور نکنى
حتى مى‏ترسم که تو هم
بیادُ باور نکنى

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم

 

گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم

 


مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را

 

تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

 


هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت

 

تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم

 


بی قرارم مهدیا از بهر دیدار رخت

 

تا به کی از مادرت زهرا(س) تمنایت کنم؟!

 

 

 

بر قامت دلربای مهدی(عج) صلوات...

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

گر بمیرم من از این درد فراقت چکنم
عمر بگذشت نشد وقت قیامت چکنم
من گرفتار غم عشق تو هستم عمری
جان من سوخته از شوق لقایت چکنم
آتش هجر تو بر خرمن جان شعله زند
نشود جان و تن من بفدایت چکنم
طی نشد شام فراقت که ببینم رخ تو
گر نبینم به جهان قد رسایت چکنم
اشکم از دیده روان است ز هجران غمت
سیدی گر نکنم گریه برایت چکنم
سر راه تو نشستم به گدائی ای دوست
نظری گر ننمائی به گدایت چکنم
صرف شد عمر من غمزده در غیبت تو
گر موفق نشوم بهر دعایت چکنم
سخت شد درد غم هجر تو بر این دل من
دل من گرنکند ناله برایت چکنم
ای عزیز دل زهرا به فدای تو شوم
گر شکایت نکنم من به خدایت چگنم
سوخت از آتش هجرآن تو این کون مکان
نشنود گوشم اگر صوت و صدایت چکنم

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم


                                                          هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم

        از خم شراب سبز اشراقی بنوشیم


                                                          جامی الا یا ایها الساقی بنوشیم


      من با دو جرعه آیه ء گل مس مستم


                                                         من عاشقم , دیوانه ام,  اینم که هستم !


      من راوی شرقی ترین شعر زمینم


                                                         نیکم , بدم, ا ینم , همینم,  آه ! اینم
                                                           

      جز غم کسی در شام این مجلس نمانده است


                               
                                                      ردی , نشانی از گل نرگس نمانه است


    مثل گلوی نی لبک ها حس بگیرید


                                                           امشب سراغی از گل نرگس بگیرید !!!



                                                                                        " یعقوبی سامانی "

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

دلداده دلها بیا

 

غمدیده زهرا بیا

 

دلها شده بی تاب تو

 

ای صاحب دلها بیا

 

هر نیمه شب وقت نماز

 

سرشارم از حس نیاز

 

با چشم تر تو را می خوام

 

با این دل تنها بساز

 

دستای من سوی خدا

 

داد می زنم مولا بیا!!!

 

خسته شدیم از انتظار

 

مهدی بیا آقا بیا

 

(شایان نجاتی)

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

آغاز امامت امام مهدی -عجل الله تعالی فرجه شریف- را به همه شیعیان و منتظران آن حضرت و مقام معظم رهبری

و ملت شریف ایران تبریک و تهنیت عرض می نماییم

آغاز امامت امام مهدی عج مبارک باد

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

شنیدم هروقت بی اختیار اسم کسی به زبونت میاد یا ناخودآگاه به یاد

کسی می افتی، حتماً توی اون لحظه اونم به یادت بوده و داشته بهت فکر

می کرده.

این روزا به این موضوع که فکر می کنم بغض گلومو می گیره و چشام پر

می شه از اشک. - اگه این حرف واقعیت د اشته باشه!

یعنی غروبای جمعه، وقتی دلت پر می شه از غم، وقتی تموم وجودت

 دلتنگی می شه و از ته دلت « یا صاحب الزمان» می گی، یعنی توی اون

لحظه آقا یه یادته و داره نگاهت می کنه.

 

حتی تصورش هم یه حس قشنگ به آدم می ده،

یه حس قشنگ با یه بغض قشنگ و یه غرور قشنگ.

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

گنجشک با خدا قهر بود...  

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .  

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان می گفت:  

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگاه می دارد...  

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت های دنیا نشست.  

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،  

گنجشک هیچ نگفت و...  

 

  

خدا لب به سخن گشود : 

 با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.  

تو همان را هم از من گرفتی.  

این طوفان بی موقع چه بود؟  لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟  

و سنگینی بغضی راه گلویش بست...

 

gonjeshk.jpg

 

سکوتی در عرش طنین انداخت، فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود.

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو  از کمین مار پر گشودی !

گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود! 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!  

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.  

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت .

و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

 

                                                                                     منبع: www.tallestgirl.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

مسافر ندبه های بارانی سلام

 

روزها در پس هم درگذرند...
ثانیه هایی که کارشان عبور پیاپی از جوار هم است، کارشان را خوب بلدند...
دل منتظرم را فردا به بازار می آورم، آن را میخری ؟
مرا هم قابل نگاه کردن می دانی یا نه ؟

فردا می آیی آیا از راهی که بارانی است ؟...
فردا باران می بارد ؟...
فردا روحم، فردا جسمم، فردا عشقم را فریاد ظهور پر خواهد کرد؟
فردا می آیی ؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج...

الهی آمیــــــــن

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()

دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما
در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم، آری
طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن
غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

به قرآن، آیه رحمت فراوان است، ای انسان
بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط حامد ملکیان نظرات ()


Design By : Pichak